بازدید: 374 بازدید
خاطرات بدل صدام

دانلود کتاب خاطرات بدل صدام

دانلود کتاب بسیار جذاب خاطرات بدل صدام نوشته میخائیل رمضان

میخائیل رمضان، معلم ساده ‏ای بود که به خاطر شباهت شگفتی ‏‎آورش به صدام، توسط یکی از نزدیکانش به حزب بعث معرفی می‎شود. او توسط یک جراح آلمانی به نام دکتر «هلموت ریدل» تحت عمل جراحی پلاستیک قرار می‏گیرد تا کوچکترین تفاوتهای صورتش با صدام اصلاح شود. میخائیل رمضان با این شباهت توانست ۱۹ سال نقش صدام را در عرصه ‏های اجتماعی، سیاسی و نظامی بازی کند. او در کتاب خاطرات خود که هم اینک گزیده ‏هایی از آن را خواهید خواند، اسرار زیادی را فاش می‏کند. او حتا با حسنی مبارک (رئیس جمهور مصر) و یاسر عرفات (رهبر معدوم فلسطینیان) ملاقات می‏کند، بدون اینکه آن دو پی ببرند که او صدام واقعی نیست. شبیه صدام از جبهه‏ های جنگ عراق با ایران و روزهای اشغال کویت، دیدارهای متعددی داشته است. میخائیل رمضان چندی پس از اشغال کویت توسط ارتش صدام، از عراق می‏گریزد و به ایالات متحده پناهنده می‎‏شود. وی اکنون ساکن نیویورک است.

خاطرات بدل صدام

میخائیل رمضان

در دهه هفتاد میلادی، با ورود صدام به صحنهء سیاست عراق به عنوان شورای فرماندهی انقلاب و معاون احمد حسن‏ البکر، به تدریج دچار گرفتاری شدیدی شدم. این مسئله به خاطر شباهت زیادی بود که میان من و صدام وجود داشت و به حد هم‏شکلی می‏رسید. من در سال ۱۹۴۴ در یک خانوادهء متوسط در کربلا به دنیا آمدم. مرحوم پدرم در سال ۱۹۷۵ از دنیا رفت. او معلم و من به عنوان تنها فرزند او تا سال ۱۹۷۹ به این شغل اشتغال داشتم.

در هر مجلسی که در کربلا وارد می‎شدم، همه لب از سخن می‏بستند و نگاههای همراه با ترسشان جلب من می‎شد؛ تا اینکه یک نفر از افراد حاضر که مرا می‎شناخت، به اطلاع آنها می‏رساند که من صدام نیستم؛ بلکه «میخائیل رمضان» ام.

دردها و رنجهای من هنگامی بیشتر شد که تلویزیون به انحصار صدام درآمد و به مناسبت دیدار از روستاها، مدارس، خانه‏ ها، بیمارستانها و شرکت در کنفرانسها، انجام ملاقاتها به طور دائم در صحنهء تلویزیون حاضر گردید. عبارت «جناب معاون» دیگر نقل محافل خاص و عام شده بود و موضوع مشابهت با او برای من به یک مشکل واقعی تبدیل گشته بود. اولین گام در این راه، توسط «اکرم سالم الکیلانی»، شوهر خواهرم، برداشته شد. او عضو حزب بعث و کارمند دون پایه‏‎ای بود که برای ارضای تمایلات نفسانی و جلب توجه صدام، این موضوع را به اطلاع مسئولان حزب رساند.

در سال ۱۹۷۷، بعد از آنکه صدام از موضوع شباهت من به خودش باخبر شد، شخصا مرا احضار کرد. وقتی وارد دفتر مخصوصش شدم، شدیدن دچار شگفتی شد، تا جایی که این شباهت زیاد، او را مات و مبهوت کرد. در طی دیدار با او، به من پیشنهاد کرد که خدمتی به او بنمایم که در واقع خدمت به عراق است. او گفت: «تو می‏‎توانی مردم عراق را از دیدارهای تفقدی من بهره ‏مند کنی و اوقات با ارزشی برایم فراهم آوری.»

پس از موافقت من با این خواسته که چاره ‏ای جز قبول آن نبود، در اختیار بخش ویژه‏ ای قرار گرفتم و اجازهء خروج از این بخش را به جز در مواقع بسیار ضروری، آن هم با قیافه ناشناخته، نداشتم. بینی من که کوچکتر از بینی صدام بود، تحت عمل جراحی قرار گرفت؛ به نحوی که از نظر حجم، مطابق بینی صدام شد.

افسرانی که از اداره استخبارات به ریاست «محمد الجنابی»، بر آموزش و تعلیم من نظارت داشتند تا در حرکات و سکنات و شیوهء سخن گفتن، به کار بردن عبارات، راه رفتن و هر آنچه مربوط به صدام می‎شد، شبیه او شوم. صدام شخصن بر این امور که چندین ماه به صورت محرمانه ادامه داشت، و کسی جز تعداد اندکی از ماموران ویژهء استخبارات، محافظان شخصی صدام، و عدی (پسر بزرگ صدام) از آن باخبر نبودند، نظارت داشت.

خاطرات بدل صدام

دیدار با صدام

هنگامی که از طرف صدام برای دیدار با او احضار شدم، تصور نمی‏کردم این ملاقات این همه وقت از من بگیرد و آن همه مرا به زحمت بیندازد. من و شوهر خواهرم (اکرم)، به مدت چهار روز در یک آپارتمان در داخل قصر ریاست جمهوری اسکان دادند. در این مدت منتظر دیدار با صدام بودیم. این آپارتمان بسیار وسیع و مجلل بود. افراد خدمتکار برای ما هرگونه غذا و پوشاکی که می‏خواستیم، فراهم می‏کردند. در روز پنجم، یک دستگاه اتومبیل ویژه برای بردن ما نزد صدام در جلوی آپارتمان حاضر شد. ساعت دقیقا ۱۱ صبح بود. همه سوار اتومبیل مرسدس بنز شدیم و اتومبیل از مقابل مکانی که من در آن ساکن بودم، به سمت محل اقامت صدام و دقیقا به محل ویژه مهمانان به راه افتاد. اتومبیل با سرعت بسیار بالا حرکت کرد و در مقابل ساختمان قصر ویژه صدام توقف کرد. افسران محافظ ما را به درون اتاقی راهنمایی کردند و ما را تنها گذاشتند. مدتی بعد، افسری مافوق از بقیه، با چهره ‏ای دراز و پهن و ترسناک نزد ما آمد. نگاهش از هر جهت انسان را دچار ترس و وحشت می‏کرد. رو به من کرد و گفت: «شما باید میخائیل رمضان، شبیه جناب رئیس جمهور باشید؟»

گفتم: «بله، من همانم»

پس از طی این مراحل، همان افسر ترسناک ما را به سمت اتاق صدام هدایت کرد و خود در را گشود. ما پشت سر او وارد دفتر صدام شدیم. حالا من رو در روی صدام بودم و تنها چند قدم با هم فاصله داشتیم. صدام هنگامی که نگاهش به من افتاد، به شدت تعجب کرد. من این حالت را در او به وضوح ملاحظه کردم. در حالی که نمی‏توانست باور کند انسانی تا این اندازه شبیه اوست، به من خیره شده بود؛ اما بر خودش مسلط شد و تلاش کرد که متعجب نشده است. سپس به ما اجازه داد تا بنشینیم. دفتر از نظر شکوه و جلال، شبیه به قصرهای افسانه‏ای بود که در داستانها دربارهء پادشاهان قدیم آورده بودند. دیوارهای دفتر به سبک دیوارهای پادشاهان قدیم فرانسه مزین شده بود؛ به نحوی که رنگها با هم متناسب بوده و از زیبایی خاصی برخوردار بودند. بعضی از نقاط این دیوارها، آن طور که بعدن متوجه شدم، با طلا پوشیده شده بودند. همهء اسباب و وسائل این دفتر از خارج وارده شده و بر اساس مدلهای خارجی بودند.

صدام گفت: «راحت باشید، بنشینید، بنشینید.»

صدام سر سخن را باز کرد و با لبخند مکارانه‏ای از من پرسید: «میخائیل، مادرت اهل کجاست؟»

جواب دادم: «جناب رئیس جمهور، مادرم در کاظمین متولد گشته و در همان جا هم بزرگ شده است.»

صدام با مکر و حیله پاسخ داد: «امکان دارد پدرم از کاظمین دیدار کرده و با مادر تو ملاقاتی داشته باشد! این مسئله شباهت زیاد ما را تفسیر می‏کند.» (او این عبارت را با کلمات بسیار زشتی بیان کرد که من در اینجا نمی‏توان آنها را بنویسیم.)

با لبخند و مودبانه گفتم: «بله، ممکن است همین طور باشد، جناب رئیس!»

کتاب خاطرات بدل صدام را دانلود کرده و ادامه این ماجرای شیرین را بخوانید …


 مشخصات کتاب

  عنوان: خاطرات بدل صدام
  نویسنده: میخائیل رمضان
  مترجم: نامشخص
  زبان: فارسی
  فرمت فایل: PDF
  تعداد صفحات: ۵۸
  حجم فایل: ۱٫۶ مگابایت

  دانلود